خاطرات وکیل | روایتی از آزار یک زن و آغاز یک نبرد حقوقی | بازتاب امروز
محمدهادی جعفرپور، حقوقدان و وکیل دادگستری در یادداشتی با عنوان «روایتی از آزار یک زن و آغاز یک نبرد حقوقی» که در اختیار بازتاب امروز قرار داده، نوشت:
سارا هنوز یک سال از زندگی مشترکش نگذشته بود که به دفترم آمد، زنی خسته که زیر سنگینیِ رازی بزرگ کمر خم کرده بود. داستانِ سارا نه فقط یک گرهِ زناشویی، که تراژدیِ زیستن در میانِ تعصب و رنج بود. همسرش، کامران، نه تنها ناتوان بود، بلکه در مواجهه با ناتوانیاش، به جای درمان، به بیراهه رفته بود. از مصرف داروهای مشکوک ماهوارهای گرفته تا غرق شدن در مواد مخدر. مسیری که او را از یک مرد ناتوان به یک شکنجهگر تبدیل کرده بود. سارا میگفت ؛ سوزاندنِ اندامش با آتش سیگار، تنها قطرهای از دریای آزارهای جنسی بود که تحمل کرده بود.
سارا خواستار فسخ نکاح بود. بر اساس ماده ۱۱۲۲ قانون مدنی، عِنَن (ناتوانی جنسی مرد) راه را برای این ادعا باز میکرد، اما یک مانع بزرگ وجود داشت: قانون شرطِ برقراری یکبار رابطه را زایلکنندهی این حق میدانست. کامران ادعا میکرد رابطهای رخ داده ، اما سارا با مستندات پزشکی که نشان میداد آسیبهای جسمی او ناشی از تعرض بوده، نه رابطهی متعارف میتوانست این ادعا را رد کند.
من در میانِ دو راهیِ سختی مانده بودم؛ فسخ نکاحِ پرخطر یا طلاقِ عسر و حرجی (ماده ۱۱۳۰). میدانستم راه اول با وجودِ گرههای شرعی، به بنبست میرسد. تصمیم گرفتم مسیرِ عسر و حرج را برگزینم؛ مسیری که هرچند سخت بود، اما راه برای اثباتِ تباهیِ زندگیِ سارا در آن هموارتر به نظر میرسید.
روز دادگاه
فضای شعبه اندوهبار بود و سنگین. کامران نیامده بود و به ارسال لایحهای بسنده کرده بود. هنوز جملات آغازین دادخواست را نخوانده بودم که قاضی با نگاهی خشک و تند و با فریاد حرفم را قطع کرد: «تند نرو آقا! فکر کردی اینجا کجاست؟میخواهی با این ادعاهای کذب، احکامِ شرعِ انور را زیر سوال ببری؟»
نمیشد با این فضا جنگید پس بدون اجازه، اوراق پزشکیِ سارا را که گواه بر سوزاندن اندامش با سیگار بود روی میز قاضی گذاشتم. ورقها بین هوا و زمین معلق ماندند و قاضی خشمگینتر از قبل گفت: «اینها به من ربطی ندارد! شرع میگوید یکبار رابطه یعنی زوال حق زوجه از عنن همین یک نوبت رابطه برای زن کافیست؛ چه خبر است که برخی زنها هر شب رابطه میخواهند؟» سارا که کنارم نشسته بود، دستش میلرزید تا اوراق را جمع کند. در چشمانش دیدم که میخواهد فریاد بزند، اما با اشارهای به سکوت دعوتش کردم؛ به او گفتم: «من اینجا هستم تا فریادِ تو باشم، اما به وقتش »
قاضی در حالی که کتابِ «لمعه دمشقیه» را تورق میکرد، به دنبال قاعدهای میگشت تا دهانم را ببندد. ناگهان فریاد زد: «بیا! این هم قاعده شرعی که بدانی از خودم حرف نمیزنم…» پیش از آنکه بخواند، کل قاعده را به عربی از حفظ خواندم. سکوتِ عجیبی در اتاق حاکم شد. لحن قاضی فروکش کرد و گفت: «پسر جان، تو که احکام شرعی را بلدی، نباید بگذاری این زنها هر کاری دلشان میخواهد بکنند…»
و باز، داغِ قاضی دوباره تازه شد: «فکر کردی چهار تا قاعده بلدی حق داری اظهار نظر کنی؟ امضا کن و برو!» چند روز بعد مأمور ابلاغ ، دادنامهی انشاء شده به قلم قاضی را ابلاغ کرد:رد دعوی.
سارا شکست خورده بود، اما من نه. در لایحهی تجدیدنظر، به جای تکیه بر کتبِ کهن، بر حقوق طبیعی و اساسی انسان ها تکیه کردم. نوشتم که توقعات و شرایطِ زندگیِ زنانِ امروز، با هیچ متر و معیاری در ۱۴۰۰ سال پیش قابل سنجش نیست. نوشتم که عسر و حرج، دیگر فقط یک اصطلاح نیست، بلکه واقعیتی است که اگر نادیده گرفته شود، بنیانِ خانواده را به مسلخ میبرد.
در نهایت، دادگاه تجدیدنظر، صدای ما را شنید. حکم بر طلاق صادر شد. سارا آزاد شد، اما آن پرونده برای من هرگز بسته نشد. هنوز هم، هر بار که به آن حکمِ ردِ بدوی فکر میکنم، خلأ بزرگِ قانون را میبینم؛ خلئی که گاهی با گرد و غبارِ تفاسیرِ قدیمی پوشانده میشود و رنجِ انسان را نادیده میگیرد. قانونی که به روز نشود، به جای آنکه پناهگاهِ مظلوم باشد، به سدی در برابر عدالت تبدیل میشود.
انتهای پیام
